این اواخر شنیدن شعر خوانی هایِ علیرضا آذرِ عزیز همراه لحظه هایی بود که در تحملِ سکوت و سخن نبود…
و ابته حالا با همکاریِ احسان افشاریِ عزیز…
هر دو بسیار دوست داشتنی هستند…
احسان افشاری: من ريزه کاری های بارانم در سرنوشتی خيس می مانم ديگر درونم يخ نمي بندی بهمن ترين ماه زمستانم از آستينم نفت می ريزد کبريت روشن کن بسوزانم يک مژه بر پلکم فرود آمد يک ميله از زندان من کم شد تا کش بيايد ساعت رفتن پل زير پای رفتنم خم شد بعد از تو هر آيينه ای ديدم ديوار در ذهنم مجسم شد از دودمان سدر و کافوری با خنده از من دست مي شوری اين لاله ی بدبخت را بردار بر سنگ قبر ديگری بگذار تنهايی موبایل ها خالیست را شيـر خواهم داد اوضاع را تغيير خواهم داد اندامی از اندوه می سازم با قوز پشتم کوه می سازم بايد که جلاد خودم باشم تفريق اعداد خودم باشم اي کاش در پايت نمی افتاد اين بغض های لخت مادر زاد در امتداد اين شب نفتی سقط جنونم کردی و رفتی در واژه های زرد ميميرم در بعدازظهری سرد ميميرم بايد کماکان مُرد اما زيست جز زندگی در مرگ راهی نيست بايد کماکان زيست اما مُـرد با نيشخندی بغض خود را خورد از لای آجر ها نگاهم کن پروانه ای در مشت طوفانم طوفان درختان را نخواهد برد از ابر باران زا نترسانم هر عابری را کوزه می بينم زير لبم، خيّام می خوانم يک لحظه بنشين برف لاکردار دارم برايت شعر مي خوانم *** بیهوده، امتحان (دكتر علیرضا) و عمری خوب می ماند مردی که روی از عشق می گيرد دنيا اگر بد بود و بد تا کرد يک مردِ عاشق، امتحان ميميرد!
از بس بدی ديدم به خود گفتم بايد کمی بد را بلد باشم…
مجموعه شيرِ پاک از مادرم خوردم دنيا مجابم کرد بد باشم!
الان اگر مخلوقِ ملعونم محبوبِ رب العالمين بودم…
گرگی نخواهد کرد با آهو کاری که زن با روزگارم کرد!…
اي استوايی زن، تنت آتش سرمای دنيا را نميفهمی برف از نگاهت پولکی خيس بیهوده، درماندگی ها را نميفهمی درماندگی يعنی تو اينجايی من هم همينجايم ولی دورم تو اختيار زندگی داری من زندگی را سخت مجبورم از عشق و دريايش چه خواهی داشت اين آب تنها کوسه ماهی داشت…
پيری اگر روی جوان داری زخمی عميق و ناگهان داری پيرم دلم هم سنِ رويم نيست يک عمر در فرسودگی، کم نيست!
عشق آن اگر باشد که می گويند دل هاي صاف و ساده می خواهد عشق آن اگر باشد که من ديدم انسان فوق العاده می خواهد!
سنی ندارد عاشقی کردن فرقی ندارد کودکی، پيری هروقت زانو را بغل کردی يعنی تو هم با عشق درگيری حوّای من، آدم شدم وقتی باغ تنت را بر زمين ديدم هی مشت مشت از گندمت خوردم هی سيب سيب از پيکرت چيدم او رفت و با خود برد خوابم را دنيا پس از او قرص و بيداری ست عظيميان، بفهمد يا نفهمد باز عشق التهاب خويش آزاری ست…
می خواستم از عاشقی چيزی با دست خود بستند دهانم را رفتم بنوشم اشکِ خود را باز مردم شکستند استکانم یابد…
دستان عشق از مثنوی کوتاه چيزی نمی خواهد پلنگ از ماه با جبر اگر در مثنوی باشی لطفي ندارد مولوی باشی!
استادِ مولانا که خورشيد بیهوده، هفت آسمان را هيچ می ديدست ما هم دهان را هيچ می گيريم زخم اینها را هيچ می گيريم دارم وارکرفت هنر را دور مي ريزم من قوم و خويش رایانه تبريزم نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟
ول کن وارکرفت هنر را! قهوه ات يخ کرد…. علیرضا
لینک دانلود